تبليغاتX
زندگی






















زندگی

تاریکترین لحظه ها می تواند بذر روشن ترین فرداها را در خود داشته باشد.

هر روز که می گذرد و مثلا بزرگتر می شوم نمی دانم چرا احساس پیری می کنم ۱۹سالمه فقط ۱۹ سال. هم از بزرگتر ها و اعتقادها ی عجیب و غریبشون و رفتارهای ابلهانه  عجیب و هم از هم سن و سال های خودم گاهی بدم می آید.خیلی خیلی سعی می کنم که درک کنم یا حداقل یاد بگیرم که بپذیرمشون .دیدن یک خون آشام یا اژدها هم به اندازه ی کار ها بعضی آدمها متعجبم نمی کنه . عشق وعاشقیهای  الکی هم سن و سال هام .دعواهای الکی بزرگترها.توهینها .تعصبها و.. و..  بعضی موقع ها فکر می کنم تنهام آیا کسی مثل من آز این احساسات عجیب داره ؟ نمی دانم چرا این حرفها را این دفعه نوشتم شاید به خاطر اینکه ببینم بقیه چی می گن احساس اونها چیه .از گریه کردنهای دوستم که می خواهد با دوس پسرش تموم کند خستم.از فحشهای شبانه روزیه محیط گرم خانه خستم. می دونی چیه بی خیال همه چیز  و همه کس می خواهم ۱۹سالم باشه و خوب و خوش باشم . پول؟؟ندارم .عشق؟ندارم.خانواده ای که پشتیبان باشه؟ ندارم.چی دارم؟ به توچه .قلب .اشک.لبخند.وخداجونم را دارم دلتون آب هه هه فکر کنم دارم خل می شم شما چی ؟ سعی می کنم  زندگی را سخت نگیرم شما هم همین کار رو کنید.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 1:32 توسط فروغ |


آخرين مطالب
» تو هم تا حالا گیج شدی؟؟
» فرياد
» دكتراي رقصيدن ندارم
» دو طرز فکر یا دو دنیا یا دو انتخاب
» عکس های متنوع
» یک نگاه
» نت های زندگی
» طبیعت
» کمک کردن
» بخند تا دنیا به رویت بخندد. اه !!خب بخند دیگه

Design By : Pichak